تبليغاتX
قالب وبلاگ قالب وبلاگ
آبي ترين عشق
 
آبي ترين عشق
جمعه نهم دی 1390 :: 16:28 ::  نويسنده : رضا

هزار بار با خودم گفتم ... فراموشت کنم ...

        گفتم تمام خاطرات را به دست باد بسپارم مگر آرام شوم اما نشد

       هزار بار با خودم گفتم ... من رفتم .. تو رفتی ... کسی نیست برای با هم بودن

         اما ....... باز هم سایه های

 خاطراتت مرا رها نکرد

 نمی دانم من در این خاطرات غرق شدم یا خاطرات مرا در آغوش گرفته ...

  اما ...اما نمی خواهم حتی لحظه ای

          فراموشت کنم با این که می دانم تو خودت این را نمی دانی

 ولی همین که قلبم .. روحم با توست برای من کافیست

             وقتی عاشقی .. اصلا لازم نیست بفهمی چه پیش می آید ...

             چون همه چیز درون تو رخ می دهد

جمعه نهم دی 1390 :: 16:24 ::  نويسنده : رضا

این را میدانم که تنهایم گذاشتی و رفتی ولی این را مینویسم و بارها با خود تکرار میکنم که نام من هر چند از دل تو پاک شد نام تو با هر تپش در قلب من تکرار شد.

نام من بی معنی و دیگر برایت هیچ نیست نام تو حک شد بر قلب من تا زمانی که تنم در خاک شد . 

رفتی ولی این و بدون هرجا باشی دوست دارم.هنوز برای دیدنت به رویاهام پا میزارم.

دل من و شکستی وقتی تنهام گذاشتی.کاش میدونستم که تو هیچ وقت دوسم نداشتی.

 دل منو شکستی اما یادت بمونه که هیچ کس مثل من قدرت رو  نیست بدونه. رفتی ولی این و بدون چفدر دلم میسوزه.

 عمری دروغ شنیدم با این همه صداقت آخه به هیچ رسیدم . من و بگو دلم رو پاک به تو باخته بودم . نفهمیدم روی آب خونم و ساخته بودم...

ای کاش توی مغازه های این شهر دل هم فروشی بود و می رفتم دلی تازه و نو میخریدم دلی که اسم هیچ کسی روش حک نشده باشه واز دست این دلم خلاص میشدم اخه مگه گناه من جز دلدادگی چی بود که تو اوج جوونی پیر وداغون شم.تا به کی باید با این بغض خفته در گلو شب رو به صبح برسونم بغضی که باعث پایان این زندگی سراسر غم من خواهد شد

خودت خوب میدونی در حقم ظلم و جفا کردی....

 

یکشنبه دهم مهر 1390 :: 22:13 ::  نويسنده : رضا

دیگر مهم نیست بودنت

روزی آمد که دل بستم به تو،از سادگی خویش دل بستم به قلب بی وفای تو
روزها میگذشت و بیشتر عاشقت میشدم، یک لحظه صدایت را نمیشنیدم غرق در گریه میشدم
روزی تو را نمیدیدیم از این رو به آن رو میشدم!
گفتی آنچه که میخواهم باش ، از آنچه که میخواستی بهتر شدم
گفتی تنها برای من باش ، از همه گذشتم و تنها مال تو شدم
روزی آمد که من مال تو بودم و تو عاشق کسی دیگر
اینک تنها اشک است که از چشمان من میریزد
تنها شده ام ، باز هم مثل گذشته همدم غمها شده ام
راهی ندارم برای بازگشت ، به یاد دارم شبی دلم تنها به دنبال ذره ای محبت میگشت
نمیپرسم که چرا مرا تنها گذاشتی ، نمیپرسم که چرا قلبم را زیر پا گذاشتی
میدانستم تو نیز مثل همه …
نمیبخشم تو را …

نمیبخشم تو را ، این تو بودی که روزی گفتی با دنیا نیز عوض نمیکنم تو را
دنیا که سهل است ، تو حتی نفروختی به کسی دیگر مرا
ولي........
نمیدانستم برایت کهنه شده ام ، هنوز مدتی نگذشته که برایت تکراری شده ام
مهم نیست ، برای همیشه تو را از یاد میبرم ،قلبم هم نخواهد، خاطرت را خاک میکنم
تو نبودی لایق من ، تو نبودی عاشق من ، میمانم با همان تنهایی و  غم
تو را نمیبخشم ، و اینک روزی آمده که به خاطر تو حتی نمیریزد یک قطره اشکم!

چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 :: 1:46 ::  نويسنده : رضا

با مداد رنگی روزه آمدنت را نقاشی میکنم و جادهای رفتنت را خط خطی! کسی برایه من نیست.

 

بیا غلط های زندگیم را به من بگو و زیر اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثله دریایی مرا در بر

 

میگیرد آنجا که تو هستی،ماهیها هم نمیتوانند بییند چه رسد به من..............................!!!

 

کدام صبح میایی؟ کدام چمدان ماله توست؟ کدام دست ترا به من میرساند؟کدام روز ماله من

 

میشوی؟بیا که درده دلم را فقط تو میفهمی.

دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 :: 18:15 ::  نويسنده : رضا

رفت و من و تنها گذاشت با کوله بار خستگی

گم شدم و تنها شدم تو کوره راه زندگی

رفت و نگاهی ام نکرد به این مسافر غریب

که بعد اون چی می کشه از این همه درد و فریب

رفت و نگاهمو ندید که غرق بارون و غمه

از این همه درد و فریب هر چی بگم بازم کمه

رفت و بازم تنها شدم با با خاطرات بچگیم

با یک بغل شعر و غزل که گم شده تو زندگیم

رفت و کتاب عشقمون زبر غبار روزگار

از یاد اون رفت و حالا منم اسیر و بی قرار

رفت و کبوترای عشق واسش بهونه می گیرن

گلای باغ زندگیم از غم هجرش می میرن

رفت و نگفت که کی میاد . نگفت به یادم می مونه

اما دل ساده من باز اونو عاشق می دونه

جمعه دوازدهم تیر 1388 :: 19:3 ::  نويسنده : رضا
نمی گویم كنارم بنشین
اگر تو می خواهی تنهایم بگذار
نمی گویم به چشمانم نگاه كن
اگر تو می خواهی چشمانت را بر من ببند
نمی گویم با من حرف بزن
اگر تو می خواهی خاموش باش
نمی گویم به من لبخند بزن
اگر تو می خواهی ابروانت را در هم بكش
تنها می گویم كه چه خودت بخواهی ، چه نخواهی
عاشقت هستم و عاشقانه دوستت دارم
جمعه دوازدهم تیر 1388 :: 19:0 ::  نويسنده : رضا
می نویسم تا بدانی که :
هر چه داغ ها کهنه تر شود دیر تر از یاد خواهد رفت !
می نویسم تا بدانی :
باران ابرها زود گذرند و باران چشم عاشق ماندگار تر !
می نویسم تا بدانی :
رد پا فانی و رد عشق سوزنده تر از هر آتش !
می نویسم تا بدانی :
اسم ها تکراری ولی یادشان همواره قشنگ !
می نویسم تا بدانی :
دوستت دارم
و یادت ماندگارتر از هر چه در یادم خواهد ماند ! ! !

جمعه دوازدهم تیر 1388 :: 18:56 ::  نويسنده : رضا

غصه نخور مسافر
غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم

از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم
فرقي نداره بي تو بهار مون با پاييز

نمي بيني كه شعرام همه شدن غم انگيز

غصه نخور مسافر اونجا هوا كه بد نيست
اينجا ولي آسمون باريدنم بلد نيست

غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت

فداي برق ناز اون چشماي قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري

من كه خودم مي دونم كه تو چقدر صبوري
غصه نخور مسافر بازم مي آي به زودي
ما رو بگو چه كرديم از وقتي تو نبودي
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
ز دل تو مي دونم هيچ كس خبر نداره

غصه نخور مسافر رفتيم تو ماه اسفند

بهار تو بر مي گردي چيزي نمنونده بخند

غصه نخور مسافر تولد دوباره

غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره

غصه نخور مسافر غصه كار گلا نيس

سفر يه امتحانه به جون تو بلا نيس
غصه نخور مسافر تو خود آسموني
در آرزوي روزي كه بياي و بموني

جمعه دوازدهم تیر 1388 :: 18:49 ::  نويسنده : رضا
وقتی دلت خسته شــد ،

ديگر خنده معنايی ندارد ...

فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن  و رفتن ...

شنبه دوازدهم بهمن 1387 :: 13:13 ::  نويسنده : رضا
عصر ما عصر فریبه ، عصر اسم های غریبه
عصر پژمردن گلدون، چترهای سیاه تو بارون
شهر ما سرش شلوغه، وعده هاش همه دروغه
آسموناش پر دوده،قلب عاشقاش کبوده
کاش تو قحطی شقایق بشینیم توی یه قایق بزنیم دل رو به دریا
یکشنبه نوزدهم آبان 1387 :: 16:19 ::  نويسنده : رضا

خيلي سخته آدم يكي رو دوست داشته باشه اما به خاطر اينكه مي‌ترسه از دستش بده بهش نگه دوست دارم.

خيلي سخته آدم يكي رو دوست داشته باشه اما اون قدر دوست داشتنش رو ندونه

خيلي سخته اوني كه دوسش داري كنارت باشه اما فرسنگ‌ها ازت دور باشه

خيلي سخته اوني كه دوسش داري رو وقتي ببيني قلب كوچيكت تندتند بزنه اما به خاطر اينكه نفهمه سرتو بندازي پايين.

خيلي سخته وقتي داري با ذوق و شوق باهاش حرف مي‌زني اون فقط نگاه سرد و بي‌روحشو نثار قلب عاشقت كنه.

خيلي سخته اوني رو كه دوسش داري رو ببيني كه داره با عشق ديگه‌اش صحبت مي‌كنه و وقتي تو با قلب شكسته‌اش بهش نگاه كني اون سرشو برگردونه و محلت نذاره.

خيلي سخته وقتي بهش بگي دوست دارم اون به جاي اينكه بهت بگه من ديوانه وار مي‌خوامت فقط  نگاه يخ زده‌اش رو بهت بندازه و قلبت از سردي نگاش به خودش بلرزه.

خيلي سخته وقتي  تمام حرف‌هاي عاشقونه‌اي كه يه روزي بهت مي‌زد رو بياد ازت پس بگيره و بگه از اين به بعد بهم فكر نكن.

خيلي سخته يه روزي كه اون بهت مي‌گفت من فقط تو رو دوست دارم بفهمي كه نه ... اون به غير از تو يكي ديگه رو داشته و يا اينكه قبل از تو به يكي ديگه ابراز علاقه كرده باشه و يكي ديگه رو دوست داشته.

چرا همه معشوقه‌ها به عاشق‌ها وفا نمي‌كنن....

وقتي كه بهت ابراز علاقه مي‌كنن فكر مي‌كني واقعاً دوستت دارن و به غير از تو به كسي ديگه نگاه نمي‌كنن چه برسه كه فكر كنن به خاطر اينكه خودشون گفته‌ان كه من به غير از تو كسي رو دوست ندارم و به غير از تو كسي رو نمي‌خوام ...

با اين حرف‌هاشون باعث مي‌شن بهشون اعتماد كني و كم كم قلبتون رو كه به كسي نداده بودين به اونا بدين و ديوانه‌وار اون‌ رو دوست داشته باشي.

اما ....

بعد از يه مدت كوتاه بي‌هيچ دليلي و با حاشيه‌تراشي مي‌خواد تنهات بذاره مي‌گه اصلاً دوست نداره اصلاً دروغ گفتم كه خيلي دوست دارم ... وقتي بهش بگي من نمي‌تونم بدون تو زندگي كنم .. من بدون تو مي‌ميرم اون فقط مي‌گه همون جوري كه قبل  از من داشتي زندگي مي‌كردي بعد از من هم مي‌توني زندگي كن پس برو پي كارت. ..

و اين است خاصيت عشق ...

تنهايي و اصارت و غربت

سه شنبه هشتم مرداد 1387 :: 21:24 ::  نويسنده : رضا
rosas - Recados e Imagens
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 :: 4:26 ::  نويسنده : رضا

 

دستت به دست دیگری از این گذشته کار من

 

اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنــــــــــم

 

گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهــم

 

شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنـم

 

رفتم کنار پنجره  دیدم تو را با... بگــــذریـــم

 

چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت می کنــــم

 

من عاشـــــق چشم توأم تو مبتلای دیگـــــری

 

دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنـــم

 

تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنــــــم

 

با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنـــــم

 

گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولـــــی...

 

رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنــــــم!

 

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 :: 4:21 ::  نويسنده : رضا

روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست

تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست

تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار

خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

 

اما از روزي که تو راديديم نوشتم

از تنهائي  بيزارم چون تنهائي  ياد آور لحظات تلخ بي توبودنم است

از تنهائي  بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند

از تنهائي  بيزارم چون به تو وابسته ام

از تنهائي  بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام

از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد

از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم

از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي

مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم

از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است

از تنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد

از تنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد

از تنهائي  بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم

از تنهائي  بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم با تو بودن را فرياد ميزند

از تنهائي  بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم

هميشه وهمه جا درهمه حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم

عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم

تا هميشه ماندگار باشم

تنهايم نگذار

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 :: 4:16 ::  نويسنده : رضا

کسی را که خیلی دوست داری، زود از دست میدهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی. پیش از آنکه
تمام حرفهایت رابه او بگویی،پیش از آنکه همه لبخندهایت رابه او نشان بدهی مثل پروانه ای زیبا،
بال میگیرد و دور می شود ، فکر می کردی میتوانی تا آخرین روزی که زمین به دورخود

می چرخد و خورشید از پشت کو ه ها سرک می کشد در کنارش باشی...

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 :: 4:3 ::  نويسنده : رضا

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر. 

من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، 

 در خستگي،در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد. 

من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت های 

عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي  

کوچک، برايش يک خاطره باشد.او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد 

 که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است. 

اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش  

بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. 

همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم... 

تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛  

ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟ 

آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟


یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 :: 3:44 ::  نويسنده : رضا
   بی توتـموم لحظه هام اسـیرغصه وغـمه

         یه روزمیام به دیدنت هرچی ببینمت کمه

              نمی رسه به گــوش تـوصدای فریـاد دلـم

                  یه روز می فهمی دردموکه زیرخاکموگلم

                        اشک چشاتومی بینم دل توهم پرازغمه

                   غریبی هم بدچیزیه اما دلامون با همه

              روتو بکن سمت خدا بیا خدا خدا بکن

           بیا یه بارهم که شده زیرپاتو نگاه بکن

   یواش یواش تموم میشه ثانیه های بی کسی

 اگه تحمل بکنی یه روزبه دریـا میرسی

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 :: 3:41 ::  نويسنده : رضا
        برگ زردپایـیزم ازدردوغــم لبریـزم         

                 بایادت درتنهایی اشـک حسـرت مـیریزم

                      ازنگاهم تونخوانده ای رازقلــب شکسته ام     

                             باخیالت دردل شب گرم صحبت نشسـته ام

                                جزمـحبت چه کــرده ام به من بگوبه من بگو  

                                    مــــن بــیـاد  توام ولــی توهمــیشه بـه یــاد او

                                           ازنگاهــم تونخـوانــده ای رازقلب شکسته ام  

                                                    با خیـالت دردل شب گرم صحبت نشسته ام

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 :: 3:22 ::  نويسنده : رضا

چقدر همه چیز باورنکردنی شده.

کی فکرش رو می کرد که من یه روزی چیزی بخونم که نزدیکش هم نمی رفتم.

یا آدم هایی رو از زندگیم پاک کنم که یه روزی

 فکر می کردم بدون اونها نمی تونم زندگی کنم.

کی فکرش رو می کرد که من دقیقا کارایی رو بکنم که یه زمانی محکوم می کردم.

کی فکرش رو می کرد که من...

کی فکرش رو می کرد که ما...

کی فکرش رو می کرد که تو...

کی فکرش رو می کرد که اون...

گاهي چيزي براي تعجب كردن وجود نداره.

 آن وقت ميشه مچاله شد روي آن مبل قهوه اي گنده

 بغل پنجره و هي با پا پرده را رقصاند و رفت توي خيالات خام!

خیال تویی که فردا این موقع اینجا نیستی...

چهارشنبه سوم بهمن 1386 :: 2:16 ::  نويسنده : رضا
شبه … هرچند من مثله همیشه بی تو بیدارم/*/**
نمی تونم که از فکر و خیالت دست بردارم */***
تمومه خاطراتت مثل هر شب پیش چشمامه/*/**
گمونم عاقبت می افته به دیوونگی کارم*/***
اگه بودی واسم مثه همیشه قصه میگفتی/*/**
توی شبهای بی خوابی صدات لالائی من بود*/***
تو ماه توی حوض قصه بودی.. ماهی تنها!/*/**
شبای قطبی و بارونیه من با تو روشن بود*/***
یه شب قصه یه شب شعرو ترانه یادته اونشب/*/**
چقد مست و خرابم کردی از بس که غزل خوندی*/***
ولی من قدر چشماتو ندونستم یه شب اخر /*/**
خوابم بردو نفهمیدم کجا ی قصه جا موندی*/***
حالا شب هام همه تاریکوتاره غرق تنهایی/*/**
نمیدونم کجای این شلوغیای دنیایی*/***
ببخش ای شهرزاد قصه گو من با تو بد کردم /*/**
هزار ویک شبی میشه که دنبال تو می گردم */***
چشام از درد میسوزه دلم از غم تنم ازتب/*/***
میخوابم با امید اینکه برگردی تو فرداشب*/***
چهارشنبه سوم بهمن 1386 :: 2:10 ::  نويسنده : رضا
روزی که دل بستم فکر نمیکردم که دل بریدن هم هست و روزی که دوست داشتم فکر نمیکردم که دشمنی هم هست و روزی که عاشق شدم فکر نمیکردم که نفرت و تنفر هم هست و روزی که در بارون با آن صدای دلنیشینش قدم میزدم فکر نمیکردم که بیابون با آن همه خشکی اش هم هست و روزی که تنها نبودم فکر نمیکردم که تنهایی هم هست اما حالا میدانم......................................... که هست
چهارشنبه سوم بهمن 1386 :: 2:9 ::  نويسنده : رضا

دلم مي خواست يه بارديگه بهم بگي دوست دارم بهم بگي تنها شدي دستامو خيلي كم داري دلم

 

 مي خواست يه نامه اي نشونه اي بهم بدي يه يادگاري از خودت بهونه اي بهم بدي

 

مي تونستي مثل بارون با من هم نفس بخوني مي تونستي تا ابد شريك عشق من بموني

 

مي تونستي مثل دريا آغوشي هميشه باشي مي تونستي با من از غم از قربتت رها شـــي

 

وقتي قرار كه بري هيچي نباشه بين ما چه جوري حاليت بكنم دوست دارم من به خدا چه جوري باورت بشه دلم

 

هنوز گير توء هنوز ترانه خون اون عشق نفس گير توء

چهارشنبه سوم بهمن 1386 :: 2:8 ::  نويسنده : رضا

هر کس در شب ستاره داشت و شبها مونس تنهاییش بود....

ستاره منهم تو بودی که مونس تنهاییم بودی

تو که تنها مونس تنهایم بودی ..............

کسی که تمام  دلتنگیم را برایش باز گو میکردم

چه آسمانها وچه کهکشانهایی که به ستاره من حسادت می ورزیدند...

شب دلتنگیم درست از آن زمان آغاز شد که تو رفتی ....رفتی برای همیشه.....

رفتنت همانند خزانی زود هنگام بود بر بهار دلم

تمام غنچه های دلم در اوج ناباوری ریخت ....ریخت و پرپر شد.....

گلبرگهایش را جمع کردم و همراه عطر یادت در گوشه ای از اتاقم گذاشتم

تا ترنم آن همیشه اتاقم را خوش بو کند

بوی خوش تو در فضای دلم هست....

اشك‌هائي كه از رفتن تو از چشمم سرازير شد رو گوشه اي خلوت رفتم و ريختم 

تا كسي ندونه كه دردم چيه ولي آخرش نشد

و مثل يك آتشفشان خاموش كه روزي شعله اون سر به آسمون مي كشه

 از دلم بيرون ريخت و چيزي رو كه مدتها تو دلم نگه داشته بودم

و اون غم هجر تو بود همه فهميدن

 براستي نمي دونم ؟؟؟؟؟؟

 چرا سونوشت پروانه سوختنه ؟؟

چرا سرنوشت برگ ريختن و افتادنه ؟؟

آيا واقعا بايد سرنوشت آدم فراموش شدن باشه ؟؟!!

و سرنوشت دل هم هميشه بايد شكست باشه؟

چهارشنبه سوم بهمن 1386 :: 1:6 ::  نويسنده : رضا
 خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست

ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش

 جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به

خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره

بدتر از همه اینکه جلوش نتونی از ریزش اشکات جلوگیری کنی

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 :: 5:48 ::  نويسنده : رضا
امروز ۲۷ دی ماه تولدمه

یکشنبه دوم دی 1386 :: 4:11 ::  نويسنده : رضا
كاش بودي تادلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود
 

كاش بودي تا براي قلب من زندگي اينگونه بي معنا نبود

 

كاش بودي تا لبان سرد من قصه گوي غصه غمها نبود

 

كاش بودي تانگاه خسته ام بي خبر از موج واز دريا نبود

 

كاش بودي تا زمستان دلم اينچنين پرسوز وپرسرما نبود

 

كاش بودي تا فقط باور كني بعد تو اين زندگي زيبا نبود

.: Weblog Themes By Pichak :.


 
   
قالب وبلاگقالب وبلاگ